X
تبلیغات
لبخـند پنبــه ای
 
لبخـند پنبــه ای
 
 
خانم شکلات و آقای نسکافه
 
نمیدونم چه جوریه که موقع امتحانات تمایلات آدم کلا تغییر میکنه !
فقط موقع امتحاناته که دلت میخواد صبح تا شب پای تلویزیون لم بدی و حتی به سریال های مزخرف کانال ۱ هم رحم نکنی ... ! یا وقتی که توو اتاقتی ٬ صدای پیام بازرگانی هم تو رو به هال میکشونه تا تبلیغ فلان بانک رو هم از دست ندی ! اینا که چیزی نیست ! فقط این موقعست که برای دیدن اخبار فلسطین هم حاضری ساعت ها به تلویزیون خیره بشی ... !

توو دوران امتحاناته که روحیه ی فرهنگیت هزار برابر میشه و دلت میخواد تمام رمان هایی که نصفه نیمه مونده رو٬تموم کنی ! این موقعست که وقتی یه کتاب و یا یه روزنامه یا هرچیز دیگه دست یه نفر میبینی آرزو میکنی جای اون بودی و یه گوشی مینشستی و یک بند همه ش رو میخووندی٬حتی دلت برای پاورقی هاشم میلرزه !

موقع امتحاناته که دلت میخواد دستور اون کیکــی رو که ۶ماه پیش از دوستت گرفتیُ پیدا کنی و بری توو آشپزخونه ٬ تخم مرغ ها رو باعشق خاصی هم بزنی و بعد وقتی کیک آماده شد به یکی زنگ بزنی تا بیاد باهم ترتیب خوردنشو بدین و اوووووووووووف که چقد غیبت کردن پشت این و اووون وهرچیزی که تهش به خاله زنک بازی برسه توو دوران امتحانات میچسبه !

اصلا توجه کردی که موقع امتحانات چقد وسواست عود میکنه ؟! تمام اتاق به چشمت کثیف میاد و دلت میخواد همه چیُ تمیز کنی ! تمام کمدها رو جوری مرتب میکنی که توو خونه تکونی عید هم چنین حالی نصیبشون نشده بود ! حتی دلت برای جارو برقی کشیدن هم ضعف میره ! وهیچ بعیدم نیست هرروز پیشنهاد شستن ظرف های کثیف نهار رو به مامانت بدی !

وای خدای من که چقد خوااابیــدن توو این دوران میچسبه ... اصلا هم فرقی نمیکنه که تا ۱۲ظهر خواب بودی٬ مهم اینه که اگه بعدازظهر بازم نخوابی٬ عمرا چشات تورو برای ادامه ی درس خوندن همراهی کنه !

گفتم همراهی ! وای که موقع امتحانات آدم فقط دلش میخواد بره بیرون و برای هرچیزی دیگران رو همراهی کنه !
فرقی نمیکنه دختره همسایه میخواد بره شورت بخره یا خیار ! مهم اینه که تو زوودتر از اون آماده میشی تا باهاش بری !
یا تلفن حرف زدن ؟! فقط این موقعست که حال میکنی با کسی که اگه ۱هفته پیش بهت زنگ میزد جواب تلفنش رو نمیدادی٬ ساعت ها حرف بزنی ...

لامصب دستشویی رفتن هم توو این دوران مزه ی خودشو داره ! اصلا دوس نداری از اوون توو در بیای و بشینی پای کتاب کسل کننده ت ! مسلما حتی آب شیر دستشویی هم برات جذاب میشه ... !

طبع هنری هم که نگو ! خدانکنه یه کاغذ وقلم گیرت بیاد !
اون موقعست که میبینی ۱ساعت گذشته و تو داری طرح شیشه ی عطرُ روو کاغذ میکشی و کلی هم برای سایه های نقاشیت وقت میذاری !
یا حتی دلت برای وبلاگی که شونصد هفته ست آپ نکردی هم تنگ میشه و دلت میخواد مطلبی در باب امتحانات تووش بذاری !

یعنی فقط دنبال بهونه میگردی که کتاب ُ ببندی و به جاش کار دیگه ای انجام بدی !
حتی درد اپلیدی هم برات شیرین میشه ... دلت میخواد جزوه ی پسرهمسایه رو براش پاک نویس کنی !
دلت میخواد برای تقویت زبانت فیلمو بدون زیرنویس ببینی ! برای فرنچ ناخونات هلاک میشی !
اس مس بازی با بوی فرند عزیز تر از جان درمورد انتخاب رنگ مبلمان خونه ی آینده هم میتونه یه آپشـن ِ فوق العاده محرک باشه !!!
حتی انجام کارای بانکی پدرت هم لطف خودشو داره و تعمیرگاه رفتن برای ماشین مامانتم یه جوورایی ٬ فان به حساب میاد ... ! دلت میخواد آرشیو وبلاگ های خزوخیلم شخم بزنی و برای هرپست هروبلاگی کامنت بذاری !

گفتم که ... این دوران دوران ِ عجیبی ِ که بعد از اتمامش دلت هوس هیچکدوم از اون خواسته های عجیب غریبتو نمیخواد .... !

به نظر من که حتما خیلی از اختراعات و اتفاقات بزرگ توو همین دوران امتحانات اتفاق افتادند !

گوویا زیاد حرف زدم ! باور کنین خیلی دلم میخواست بمونم و بیشتر براتون توضیح بدم ...
ولی کتابم روو تخت بدجوری انتظارمو میکشه .... !! برم به دادِش برسم که از صبح تا الان هزاربار پیچوندمش !

 |+| نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 19:5  توسط خانم شکلات  | 
حالا جدی جدی این ماسک های میوه و سبزی جات تاثیر دارن یا نه ؟!
آقا دیروز داشتیم از این مجله های مرفهین بی درد مطالعه میکردیم ( از همونا که تووش فقط معرفی رستوران و عطر و جاهای دیدنی و ساعت مارکدار و لوازم آرایش و طرز لباس پوشیدن و اینجور چیزا داره :)) ) ... ! تو یکی از صفحه های گلاسه ش طرز تهیه ی ماسک های صورت بود !
نوشته بود سیب را رنده ی ریز کنید و با یه قاشق روغن زیتون مخلوط کنید و برای ۱۵مین روی صورت بگذارید !
منم دیدم توو عید خیلی آرایش میکنم و صورتم حتما خسته ست و بهتره بش برسم!
خب درست کردنشم که راحته ! سریع رنده رو برداشتم و تا سیب بیچاره رو ریز ریز کنم ! ( البته در این حین مامان اومد سیبُ از دستم گرفت و خودش رنده کرد ! اعتقاد داشت اونجوری که من داشتم رنده میکردم تمام کابینت های آشپزخونه هم ماسک میگیرن ! ) :))
خلاصه سیب رنده شده با یک قاشق روغن زیتون هم مخلوط شد !
حالا قسمت سخت قضیه اونجا بود که باید این موادُ روو صورتم میذاشتم !
لامصب اونقد لیز بود که هی ویـــــــــــژژژژژژژژز از صورتم سر میخورد میفتاد پایین !
یعنی غیر از کابینت ها٬تمام لباسم و فرش هم ازش مستفیض شدن !
یه جاهایی که این ماسک روو پیشونیم بود٬روغن زیتونش ازش جدا میشد و میرفت توو چشمم !
بعد چشمم هم عجیب میسوووووووووووخت و مجبور بودم عین آتیش گرفته ها تند همه چیو از صورتم پاک کنمو چشامو بشورم !
کلا میگن هنگام ماسک صورت " نباید" خندید یا اخم کرد ! چون باعث میشه پووست چروک بشه !
حالا هردفعه که این روغن زیتونه میرفت توو چشمم ٬چنان اخمی میکردم که نگو ! :))
خلاصه دفعه ی دوم سعی کردم بادست آبــ.ش رو بگیرم و بعد روو صورتم بذارم !
بهتر شد ولی بازم بیشتر از ۵دقیقه دووم نیاوردمو و صورتمو شستم ! :))
ولی عجیبببببببب این روغن زیتونه به پوستم چسبیدو پاک نشد !!
عین اردک شده بودم ! هرچقد آب میپاشیدم٬صورتم خیس نمیشد :))
بالاخره اردک بودنم در جای خودش جالبه !! باید این ماسک رو یه بار امتحان کنی تا بفهمی که چی میگم !  کووووولاً  جاتون خالی خیلی درخشان شدم ! :)) !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 13:44  توسط خانم شکلات  | 
+ نسکافه : عزیزم ؟! کی میرسی دم سینما ؟!
من : خب ! فیلم ساعت ۵ شروع میشه و من قاعدتا ۵ اونجام !

یعنی عاشقه خودمم ! :))
ساعت ۵وربع من داشتم توو خیابون مثه میگ میگ راه میرفتم تا بهش برسم!!


+ توو سینما سمت راست نسکافه٬دختره و پسره از اول تا آخر دهنشون میجنبید !
یعنی قد۵۰نفر خوراکی داشتن :)) ! چیبس ! پفک ! دوغ ! تخمه و ... !
بعد نسکافه بهم گفت : میخوای برم برات کوبیده بگیرم٬سوسکشون کنی ؟! :))


+ آخه عزیزم ؟! چرا تمام حرفای مهمت رو میاری توو سینما به پارتنرت میگی ؟!
شاید ! فقط شاید این بغل دستیت من باشم و بخوام فیلم نگاه کنم !!!
والله اونجوری که تو داشتی واسه پسره خط و نشون میکشیدی٬ منم بودم وسط فیلم پامیشدم و میرفتم !! 
یعنی جدی محیط کافی شاپ بیشتر این مدل حرفارو نمیطلبه ؟! ( چرا اونجوری نگاه میکنین !
اصلا هم قصدم فضولی نبوده ! :)) اونقد بلند بلند صحبت میکردن که اون بوفه چی هم حرفاشونو شنید !) 


+ تمام ۲ ساعت دستام توو دستات بود ! تمام عطرت جذب دستام شده !
دلم نمیخواد بشورمش !! ....
خوبیه سینما اینه که بی دغدغه برای دوساعتم شده دستات مال خود خودمه !!


+الان از فضولی زیگیل زدی که چه فیلمی رفتم ؟!
بگم !؟ بگم ؟! :)) !!! هر شب تنهایی بود فک کنم !! البته من ۲۰مین که دیر رسیدم ! بعدم صدای چیبس و پفک این وریا نذاشت ! بعد ترشم سرم با اونوریا گرم بود !!بالاخره چندمین هم با نسکافه سرگرم بودم !
احیانا الان انتظار نداری که برات فیلمو نقد کنم ؟!
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 21:47  توسط خانم شکلات  | 
معمولا به اینجا سر نمیزنم ...
مگر اینکه بخوام نظر خصوصی چک کنم و رمز بچه ها رو بگیرم ....
ولی چقد همه چی زود فراموش میشه ... چقد اینجارو دوست داشتم ...
نمیدونم چی شد که یهو احساس کردم اگه نباشمم اونقد فرق نمیکنه ....
نمیدونم ... شایدم اتفاقات خنده دار زندگیم کمرنگ و کمرنگ تر شد و این واسه منی که سعی میکردم بیشتر شاد بنویسم٬فضای بدی ایجاد کرد ....
نه ... نترسین .!
هم من خوبم ! هم آقای نسکافه !
البته هنوز ازدواج نکردیم و طبیعتا بچه مچه هم خبری نیس !!
در این۷ماه اخیر هیچ اتفاق خاصی توو زندگیم نیفتاد ...
زندگی همونطور میگذره و منم سعی میکنم باهاش مدارا کنم !
همون کاری که اکثر مردم دارن میکــنـ ن !

راستی ! دقت کردین ۸۸ ام تموم شد ! انگار همین دیروز بود که داشتم واسه ش برنامه میریختم !
هه ! نمیدونم چرا بعضی وقتا اینقد بلند پرواز میشیم ! ( اوکی بابا ! جمع نمیبندم !) میشم !
اونقد که فکر میکنم توو سال آینده چقد میتونه همه چی دگرگون بشه !

انگار نه انگار که ۲۲سال همینجوری گذشته و همینجوری هم میگذره !
ولی از روو نمیرم که ! باز فکر میکنم این ۸۹ ِ عجب چیزی میخواد از آب در آد :))
کلا میدونین که ! این انرژی مثبته رو یه جا به کار میندازم :))

حالا چرا اینجوری وایسادین بر و بر منو نگا میکنین ؟! :))
آهــــا :)) ! یادم اوووومد !

شبیه کسایی شدم که بعد از چند سال از امریکا ( حالا خواستم یکم گوز گوز کنم! :)) )
 برمیگردن پیش خانواده شون ُ یهو پیژامه شونو میپوشن و میشینن پای تی وی ٬انگار نه انگار که کلی ادم اوومده استقبالش :))
اصلا یادم رفت سلااااااااااااااااااااام کنم ! :))

این آلزایمر ِ هم هی قطع و وصل میشه ! :)) !

چقد بی دروپیکر نوشتم ...
دستمو رها کردم روو کیبوردو گذاشتم هرچی عشقشه تایپ کنه !
دوس دارم !
اینجارو ! خودمو ! نسکافه رو ... و شما رو !
شمایی که باعث شدی بیام و بنویسم ..... !

سلاممم !!
اول و آخرش مهم نیس !!
و باز ســلام !
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 2:9  توسط خانم شکلات  | 

هرسال همین موقع ،شوخی های من شروع میشــه ...

امروز ســرِمیــز، از مامان پرسیدم که چه روزی به دنیـا اومدم ؟!
اونم مثه همیشه با اطمینان کامل جواب داد ســه شــنبـه !

ولی وقتی من توو تمام سایت های کــَلـِنـدِر میگـردم،هرکدومشون یه روز رو نشون میدن!
که خودش دوحالت داره ! یا چندبار به دنیا اومدن و یا اصلا به دنیا نیومدم
((:
همین ها بهــونه م میشـه که هی توو بگم مــن بچه ی شما نیستـم :)) ...
 مـن ســرِ راهی ام .... شما دارین همه چیُ از من پنهون میکنین :))
اگه واقعا مـنُ به دنیا آوردین،پس چرا اینقد عکس و فیلم از نوزادیم کــمـه ؟؟ :دی
بعد مامانم میگـه : خُ اون موقع همش بابات ازت فیلم میگرفت،خُ ولی فیلما باید تبدیل بشـه دیگـه !:دی ( البته تبدیل فیلما همــتی میخواد بسیار والا که نباید ازمن و خانواده م انتظار داشته باشین :)) )

بابام هم میگه : جدی جدی اصلا روزِ تولدم یادش نیس چی بود و چی شد ! :))
میگه همه چیز از دو روز بعدِ به دنیا اومدنم یادشـه...از روزی که منو آوردن خونه!
انگار نصف فیلم ُ داده باشن جلو !
بعدم میخنـده :دی !!!

ولی مامان همه چیز خوب یادشـه !!!
میگه وقتی به دنیا اومدم،بابام یه آدم آهنی از طرف من واسه داداشم خرید !
چه قابلیت هایی داشتم وتا الان بی خبر بودم :))
میگه وقـتی به دنیا اوومدم،ماه محـرم بود ! همه جا عزاداری و سینه زنی ! :))
پس این علایم افسـردگی که داره کم کم خودشو نشون میده ریشه در 22 سال پیـش داره :))

خووووووولاصه این همه فـَک زدم که بگـم بلــه ه ه ه ه ه !!
امروز،26 مـرداد ماه 1388 ، تولــد ِ اینجانب میباشد !
بزن اون کف قشـنگـه رو :))

21 سالگیـم هم گذشت و الحق هم که چه زود گذشت....
بعضی وقتا این گذرِسریعِ زمان مــنُ میترسونه ...
از اینکه نکنه زمان بره و من درجا بزنم .....
از اینکه نکنه سال های مفیدِ زندگیمُ بی هوا،پــِرت بدم ....
از اینکه نکنه قـدر خیلی چیـزا رو ندونم...
از اینکه نکنه وقتی واسه جبران اشتباهاتم نمونه ....
از اینکه نکنه از دیـروز و دیروزهام برام پشیمونی بمونه .......
از اینکه نکنه  ..........................

(مشغول الذمه این، اگه فک کنین ( از اینکه نکنه ) های خطِ بالا رو کـُپی ، پِیسـت کردم :)) )

پ.ن 1: بیچاره اون کسی که با خوندنِ عنـوانِ پست فکر کرد چه متـن ادبی ای در انتظارشه :))

پ.ن 2: حوصله ی آپلود کردن عکس رو نداشتم،به باعکـسی ِ خودتون ببخشید :))...
الان که وقتِ این جینگول بازی ها نیس!  دیگه باید به فکرِ پوشک ِ بچه م باشم ! :دی . والله ! :دی

پ.ن 3 : قبلا ! از تمام تبریکاتــتون کمال تشـکر را دارم !
        باشــد تا رستـگار شـویم ! :دی
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:11  توسط خانم شکلات 

ساعت 2 شب ِ ... و من بسیار بسیار خسته ام ....
کامیپوترم فقط 30% شارژ داره و من به عبارتی فقط میتونم 12 مین در خدمتتون باشم :دی
( کی بود از اون دوور دوورا داد زد : خُ ماتحت گشادت رو بلند کن پاشو برو شارژرت رو بیار !
کی بود واقعا ؟! :دی    زشت نیس؟   نــُچ نــُچ نـــُچ !!!  :دی
اگه شما هم مثه من 24 ساعت تمام فقط با آب کمپوت زنده بودین یکم درکم میکردین :))
( انگار بازم یکی از اون دوور دوورا داد زد : خٌ این همه چیــ ز ! چرا با آب کمپوت ؟!)
خُ عزیز من ! حتما این سیستم مزخرف بدنیــم باز مختل شده بود دیگه !
نگا کنین ! بعدِ دو هفته اومدین باهام نسازینا :)) ...
(باز کی گفت : دوهفته نیومدی حالا دوقرت و نیمتم باقیــه ؟؟ ((: )
دور از جونتون( شایدم گلاب به روتون ! واسه من فرقی نمیکنی ! هرکدوم رو دووس داری انتخاب کن :)) ) یه حالت تهوعــی داشتم که زن حامله باید میومد جلوم لنگ مینداخت !
از دیشب تا الان یه سطل آشغال توو گردنم انداختم (واسه جلوگیری از حمله های ناگهانی البته :)) )
هنوزم که هنوز ِ رو به راه نشدم !! .... ( فک نکن وقتی گفتی به گوزِ حکیم فانوس ، نمیشنومااااا :)) )

اتفاقا دیــروز خانومی که میاد خونه مون رو تمیـز میکنه خیلی جدی به مامانم میگه :
یه آنفولانـزایی اومده خوکی سگی گاوی !یه همچین اسمایی ! نکنه شکلات جان از همونا گرفته !!!

بعد قیافه ی مامانمم دیدنی بود اون لحظه :)) یعنی خودشو میکوبید به دیــوارااااااااا :))

خووولاصه که هیچی ! این بـدبودن حالمو تعریف کردم که اینو بگم !
امــروز یه تولد دعوت شده بودم تپـــُل !کلی هم واسش ذوق داشتم !!!
ولی از اونجایی که خیلی زشت بود با اون گردنبند ِ سطل آشغالم برم ! نرفتم دیگه !!

چند دقیـقـه پیش هم توو یاهو آن شدم تا آمار تولدُ بگیرم !!
بعد هی دوستم تعریف میکرد و هی من غصه میخوردم  :))

یکم از چتــمون رو پخش میکنم که به وخامـت اوضاعِ روحی روانیم پی ببرین :)) ( خیلی بــدِ جلو رووم، اینقد رک بگی از خیلی وقت پیش پی برده بودی آ آ :)) )

و اما چـتمون :

دوستم : چرااااااااا نیومدی آخه؟؟...ایششششش... تو همیشــه بدموقع مریض میشی ...
مـن :اوهومم... اتفاقا بابام میخواست منُ با برانکار بیاره :))
دوستم : چرا یه دفعه نمیمیری تا بقیه یه نفس راحت بکشن :))
مـن : :)) ... حالت رو میگیرم :)) ...البت بعد جونت رو :))..خب تعریف کن بینم :دی
دوستم: شکلات نیوووووووومدی !! تمام شکلات و سس های غذا از کانادا اومده بود ! :))
مــن : خوش به حالتون ! غذا خارجی خوردین:)) نوشابه چی؟؟ نوشابه هم بود ؟ :))
اون : آره ..اتفاقا سِوِن آپ هم بود ! از اون نوشابه سفــیدااا  :))
مــن: آب معدنی چی؟؟ غشششششششش
اون: اوهوم ! اتفاقا نستــله بود...از همون مارکا که دوس داری :))
مـن : ای بابا ! اگه میدونستم نستله ست که حتما میومدم :))
اون: تازه سالاد ماکارونیاش همه صورتی بوووووووود ! :))
مـن: خب شاید با کلم قــرمز درست کرده بودن :))
اون : نخـــــــــیرم م م ! یه چیز دیگه بود اصلا ! باید میبودی و میدیدی :))
مـن : نوموخوااااام ! تازه شم رقص نورِ منو که نداشتین ! اصلا هم بهتون خوش نگذشت :))
اون : اتفاقا فروغ، هی چراغُ روشن خاموش میکرد ! اینقـــد باحال بود ! :))
مــن : خب خب خب ! من که نبودم ، پس پایه ی دوربین دیجیتال ِ منم  نبود ! هی باید دوربین ُ روو میز و اُپن و صندلی و گلدون و شمعدون جاسازی میکردین ! بعد هی یکی توو عکســا نبود !! هی کله ها توو عکس نصفه نیمه میوفتاد !! .... خیلی بد شد من نبودم :)) میدونم .میدونم :))
اون : نه اتفاقا :)) ......بدون پایه راحتتر بود ! میدونی که ! پایه خیلی دست و پا گیــره :))
مـن : بچه باحالتون که نبود ! هوووم ؟! :دی
اون : اینــو هستـــم م م *: !! 1دقیقه بمون الان میام ! :دی میرم دبلیـــو ســی !

(چــند میــن بـعـد )

مــن : واقعـــــــــــــــا ا ا ا !!! خوش به حالتـــــــــو و و ن !
اون با تعجب : چـــرا ؟!!؟
مـن : اِی دی اِس اِل دارین،معنی فـقــرُ درک نمیکنین :))
اون:   =))
مـن : واقعااا !!! واسه خودت دیسکانکت نمیکنی و میری یه ســر به دبلیو سی میزنی ! وسط راه یه ایســتک میزنی ! اگه دلت خواست به پسـر همسایه چشمک میزنی،خواستی به دوستتم پیامک میزنی، بعدش تازه حال داشتی بهم یه BUZZ  میــزنــی :))
اون: نمیـــری تووو :))....
مـن: والله به خــدا ! ما بدبخت بیچاره ها اگه توو شلوارمونم بشـاشــ.یم ، حاضر نیستم از جامون پاشیم تا این دایل آپمون هــدر بره :))
اون : بابا ...جلو من افه ی فقـر نیا ! من که میدونم آیفــونتون تصویــریه =))
مــن: کجای کاری عزیزم ؟؟ دوماه ِ فقط صدا داره ! تصویرش سوخــته =))
اون: =))
مـن : ولی خوشبخت دو عالم روشنک اینان =)) ! میدونی چرا که ؟؟؟؟ :))
اون : آره ... میدونم =)) ... چون دوتا خط تلفـن دارن =))
مــن: ای و وو و ل ! :)) ... نوچه ی خودمی :)) ... وای آدیش ! انگار کلی طاوووس داره دورِ سـرم میچرخه!اصلا حالم خوب نیس :))
اون: بودی حالا ؟؟ :))
مــن : خدااییش الانه که روو مانیتور خراب کاری کنم :)) ...گوودِت نایت ! فعلا ! *:
اون: مواظب خودت باش عزیزم ... شب بخیر ! *:

 -------------------------------------------

 (کی بود ؟؟ کی بوود ؟؟ کی بود گفت بچه ی مــردم دیگه از دست رفت ؟ :)) ).....
مــنُ بگو با این حالِ نـــزارمم اومدم پســت بذارم ! :دی !!

باشه دیگه ! حالا توو دلت میگی میخوام صدسال سیاه پست نذاری ! :))
حال ِ تو هم میگیــرم :))

وای بچه ها ! انگاری،جدا جدا حالم خوب نیس :)) .....
واقعا شــرمنده ام که مجبـور شدین این پســت رو تحمل کنین ! :))

فعلا ! زِررررررررررررررررررررررررررت !
(ارتباط قطع شــد :)) )

لطفا کــِیــ.رِتون رو تــِیک* کنین تا مثــه من نشــین :))

*: چــرا چشاتون درشت شد آخه ؟ :))ورژنِ جــدیدِ   take care خودمونه !!! :))
بابای :))
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:29  توسط خانم شکلات  | 
امروز دخترعمه م با بوی فـرندش قرار داشت و میخواست از من برای پیچوندن خانواده،استفاده ی ابـزاری بکنه !
از اونجایی که من متعلق به همه هستم در این امـر مهم بهش پیوستم البتـه با شرط اینـکه فقط تایه جا میرسونمـش و منتظرش میمونم تا برگــرده !
چون اصولا از اینکه عیــن باقالــی ها خلوت دوتا کــرکــَ.سِ عاشق رو بهم بزنم خوشم نمیاد !

ساعت 5 عیـــنهو افغانی ها اون دوتا راهـی کافـی شاپ شدن و مـنِ بدبخـت هم، آواره ی کوچـه خیابون ! بغــض
و برای اینکه تنهایی زیاد اذیــتم نکـنه تصمیم گرفــتم خوشحال خوشحال برم سینــما ( البت کاش کرفس میخوردم و چنین تصمیمی نمیگیرفتم :)) )
 
فیلمایی که اکران بودن یکیش درباره ی الی بود که قبلا دیده بودم که ای کاش دوباره میرفتم اینو میدیدم !
یکیش خـروس جنگی بود که انتظار ندارین با این سن و سال تک و تنها پاشم برم و بشینم واسه خودم بخندم :)) دیگه اینقدم خجسته نیستم :))
یکیش شب مهتاب بود که چون از تصور دیدن دوباره ی بازی دانیال عبادی چندشـم میشد نرفتم !
آخرین انتخابمم پســــر تهــــــــرونی بود :-&
یعنی رسما صنعت فیلم سازی ِ مملکت رو به گــُه کشیدن !!!
یعـنی اگه فک کنین این فیلم تونست یه ثانیـه مـنُ بخـندونه ،سخت در اشتباهیـن !
واقعا نمیفهـمم چه دلیلی داره وقتی یکی یه خونه ی لوکس و ماشین مدل بالا دستـشه حتما باید بیاد فیـلم بسـازه !
و واقعا اینم نمیفهـمم چه دلیلی داره شـریفی نیا هم همیشـه باید با اون نگاه هیــزش نقش مــَردای عـاج و زن ندیده رو بازی کنـه !!
و واقعا همینجا به امین حیایی هم تبریک میگم که بعد از بازی مزخرفش توو اخراجی ها،تونست یه بازی افتضاح دیگــه ای رو به نمایش بذاره !خیلی هـنر میخـواد آ آ ! از هرکسی برنمیاد :))
لامصب شانس هم که نداریم،همیشه توو فیلمای آبکی گــلـزار بازی میکرد آآآ ! حداقل توو این فیلم نبود یکم جیگرمون حال بیاد :))

خووووووووولاصه،هر یه ربع درمیون فحشـــی بود که دخترعمه و بوی فرند و جد و آبادشـونُ بی نصیب نمیذاشت :))

وقتی هم از سینما دراومدم، یه وانت توو تمام مسیر منو اسکورت کرد و هرچی متلک و بوس و چشمک و شیرین کاری بلد بود واسه من انجام داد :))
یعـنی همه رو برق میگیـــره ، مارو گـــــــــوز ِ ادیســــــون !!! :))


فعلا !

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:57  توسط خانم شکلات  | 

نسکافـه 1هفته ست که اینجاست....و من کل ِ این روزهایی که اینجا بود رو پـــِرت دادم .....

دیشب تا ساعت 5 بیدار بودیم و طی صحبت های فراوان به این نتیجه رسیدیم که ساعت 1بعدازظهــرِ امروز،نهار رو باهم باشیــم .......

من ساعت 9صبح پاشــدم تا یه سـر به دفــتروکالت بزنم و بعد با نسکافه باشم ! ولی دفــتر بسته بود و مـن آواره ی کوچه و خیابون شدم !!! اولــش خوشحال بود که چه بهــتر !!   زنگ میزنم نسکافه بیاد تا بیشـتر از حضور همدیگه مستفیض بشیم !

ولی هــه ! آقا در خواب ناز تشـریف داشتن و گوشیـشون هم سایلنت بود !

 و از اونجایی که مــن آدم بس رئـوفــــــــــــــــــــی هستم،دلم نیومد به اتاقــش زنگ بزنم و بچه م رو بدخـواب کنم !! آخـه نیس نسکافه داره ماه های آخر بارداری رو میگذرونه  گفتم شاید بچه ش خدای نکـرده سقط بشــه :))

خوووولاصـه آفتاب به طور 90درجه روو مــخ ِ مـن میتابیــد و من لنگان لنگان خیابون رو مـتراژ میکـردم ....

تا اینکه به همون مـخ ِ تبخــیر شده در یک لحظه فکــری رسید !   که دادا جـون،2000تومـن بده برو سینما هم وقتت بگذره هم اینکه حداقل توو یه جای خنک میشینی !

کشــون کشــــون خـودم ُ به یه سینما میـرسونم ولی میبینم کسی توو گیشه ش نیست !!

تازه ! از اونجایی که من خیـلی آدم بافرهنگــی هستم،تمام فیلمارو دیده بودم ولی چون علافــی بدجوری کلافه م کرده بود حاضر شدم دوباره یکی از فیلمارو ببینم !!!

 دست از پا درازتر به یه سینما دیگه میرم که دیدم اونجاهم پــرده ی مشکی زده : به علت شرکت در مراسم ......(شهادت یکی از اماما) جمعه و شنبه سینما تعطیل میباشد !!!

جون من نباشه ، جون شماها اینقــد قیافه م دیدنی بـووووووود !! یعنی خــــُرسندی از چهـــره م میبارید !!!

........

خیلی غـمگوونانه ، تصمیم میگیرم یه روزنامه بخــرم و برم توی کتابخونه بخونم ! یعنی من موندم کی میگه حتی انتظار برای عشــق شیرینه ؟!! اونم توو این گرما ! ( بغضض )... بعضی وقتا آدما چه شــرو وری هایی میگــن آ آ  ((:

وقتی به کتابخونه میرسم میبینم امــروز،روزِ آقایونه !!!

یعــنی همه چی باهم اینقد خوشکل هماهنگ شده بودن تاا روو اعصابم راه برن که خدا میدونه !

ولی از اونجایی که من خیلی پرروو تر از این حرفام،و امــروز کاملا از دنده ی راست پا شدم،یه لبخند میزنم و باروبندیلم جمع میکنم و واسه خودم عین دخترای فـراری روو صندلی پارک میشینم !!

و روزنامه م رو مثه پیرمردهای بازنشسته باز میکنم و دنبال خبری از نماز جمعه ی دیروز میگردم ....

یعنی من رسما عاشـــــــــــق ِ رسانه های جمعی کشـــورمون هستم !!! نیازی به توضیح هم نیس الحمد.... !!!

در بحــرِ خوندنِ کلاهبرداری 5میلیادری آقایی بودم که صدای یه پسری جوونی ،منُ به خودم آورد ...........

+ خانم ؟؟ خانم؟؟؟

 (ابروهامو تا جایی که میشــد بهم گره میزنم و صدامو میندازم ته گلوم و طلبکارانه میگم :  بلــه؟؟

+ ببخشید! یه خانومی اونطرف ِ پارک 1ساعتِ داره گریه میکـنه! میشه برین پیشــش !؟

( از قضاوت بی موردم که فکر کردم الان میخواد بیاد جلو و کرم بریزه پیش خودم شـرمنده شدم و گفتم : آره ...الان میرم پیشش .....

روی یکی از صندلی ها،دختری رو میبینم که سرشو توو دستاش گرفته و خیلی با درد،گریه میکنـه...

آروم میرم پیشش و دستامو میذارم روو شونه ش .... از اینکه خلوتش رو بهم زدم راضی نیستم ولی یکی از نقطه ضعف هام دیدن ِ اشک ِ آدماست.....

+ عــزیزم ؟؟

هــق هــق

+ عزیزم ؟؟؟

هـق هـــــق

+  اینجوری گریه نکن ...تمام آدمای پارک نگرانتــن...برم برات چیزی بگیرم ؟؟ :(

هــق هــق ...نه ...مـرسی...خوبم....هــق هـــق

(روو جدول ِ کنار صندلی بی توجه به مورچه هایی که تند تند از روی مانتو و شلوارم بالا میرن میشینم )+ فک نمیکنی اگه یکم حرف بزنی سبک شی؟؟ قول میدم تا جایی که میتونم کمکت کنم....

-مشکللات من که یکی دوتا نیست.....از کجا بگم؟؟ مشکلات شخصی یا خانوداگی.....هق هـــق

+ نمیدونم ...هرچیزی که بیشتر اذیتت میکنه.......

-بابام کارگر روزمــزدِ ...چندوقته کار نداره .....مامانم مشکل روحــی ِ حاد داره..... صاحب خونه دیگه جوابمون کرده...

حتی 1میلیون پول پیشم نداریم ....( صدای هــق هقـــ ِ ش بلند و بلندتر میشه ، هنوزدستاش روو صورتشِ و دلش نمیخواد دیده بشه...غـرورش رو میفهمـم ......)

+خب عزیزدلم،این مشکلات درحال حاضر فقط مالِ تو نیس ...خیلی ها دارن مثه تو با تمام گوشت و خونشون  درد بی پولی رو حس میکنن،ولی خدا خیلی بزرگه ...مطمئن باش تحمل این همه مشکلات بی جواب نمیمونه ....

-( با صدای گرفته میگه : شهریه ی دانشگاه م مونده ....تو یه شرکتی هم صبح و غـروب کار میکردم و فقط 50 هزارتومن بهم میداد،که فقط 16هزارتومن پول کرایه ی ماشینم میشد،به خدا بعضی شبا پیاده میرفتم خونه ...این سـری همه چی باهم بهم ریخــته ....به خدا دیگه نمیدونم چکارکنم ....خیلی داغونم .....

(نفس عمیـق میکشم و از اینکه یه دختری همسن و سال دغدغه هاش ،از زمین تا آسمون بامن متفاوتِ دلم خیلی میگیــره....احساس میکنم تمام انرژی ای که امروز داشتم دیگه از ازش هیچی باقی نمونده.....چند دقیقـه هردومون ساکت میشیم و هـنوز صورتشُ از من قایم میکــنه ..... ازش میپرسم: عزیزم؟ اگه راحت نیستی میخوای برم ؟؟

-نـــه .... خیلی وقـت ِ که دلـم میخواد با یکی حرف بزنم .....مـرسی ازت ....آرومم ...خیلی  آرووم....

+ ببین ! من میتونم توو یه دفـتری برات کار بگیرم....هم حقوقش هم ساعت کاریش خیلی ایده آل ِ ! از ساعت 10 صبح تا  2بعدازظهر .... این شماره و آدرسـشه ....سعی کن تا 1ساعت دیگه خودتو اونجا برسونی ....

(توو همین حیــن که دارم باهاش حرف میزنم و از رضایــش راضی میشم ، موبایلم زنگ میخــوره، از جام پا میشم و گوشی رو برمیدارم و قدم زنان جواب آقای نسکافه رو میدم

+ سلاممممممم عزیزم ! خسته نباشی...کجایی؟؟بیام دنبالت؟؟

-توو پارک ! دفـتر بسته بود ....از اون موقع بیــرونم ....

+الهییییییییی بمیرم.....خب عزیزم،چرا به اتاق زنگ نزدی بیدارم نکردی؟!

-آخه دیشب دیر خوابیدی،دوس داشتم یکم استراحت کنی....تازه دلم خواست یه بارم شده به خودت ببالی که چه دوست دختــرِ فهیــمی گیرت اومده  :))

+ آی فدای تو و و :))) ...همون جا بمون الان میام دنبالت

-نه ...اگه بیای به این سمت کلی توو ترافیک میمونی ....برو رستوران...منم میام اونجا ....

(نمیدونم نسکافه چطوری این همه ایثار و فداکاری رو هضم کرد:)) .....خدایی رفتار امروزِ من،از پدیده ی 22خردادِ امسال هم عجیب تر بود !!  :)) ....

وقـتی گوشــی رو قطع میکـــنم،برمیگـــردم به سمت صندلی .....

دخترک رفتـه بود ....  شاید به دنبال روزنه ی کوچکی از اُمیـــــــد ......

 چشامـو میبندم و از ته دلم براش آرزوی خوشبختـــی میکنم ......

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:52  توسط خانم شکلات  | 

اینجا ایران است .جایی که آزادی اش نزدیک به مطلق است.

اینجا ایران است.جایی که رییس جمهـورش با رای مـردم انتخاب میشود.

اینجا ایران است،جایی که هیچ ندایی با نگاه معصومش ،بی گناه پرپر نمیشود.

اینجا ایران است.جایی که رهبــرش،غـم خـوار مــردم است .

اینجا ایران است،جایی که امنیت حرف اول را میـزند.

اینجا ایران است،جایی که جوانانـش،اراذل و اوباشی اند که فقط آمار فسادوفحشا را بالا میبرند.

اینجا ایران است،جایی که به حـقوق بشـر،بیشتر از حقـوق داخلی احترام میگذارند.

اینجا ایران است،جایی که برای تمام کشورهای دیگر، الگـوی دموکـراسی است.

اینجا ایران است،جایی که آینده ی معترضان تهـدید نمیشـود.

اینجا ایران است،جایی که بخـَش سیاسی زندانـش،تار عنکبوت بسته است.

اینجا ایران است،جایی که شعور و فهم مردم به بازی  گرفته نمیشود.

اینجا ایران است،جایی که نیرنگ و ریا ، بزرگ ترین جرم محسوب میشود.

اینجا ایـران است،جایی که 2هفته است،بالش مـن از اشک خیس خیس است،نه از غم،بلکه از شادی.

اینجا ایران است،جایی که دل مادران،ذره ای برای فرزنداتشان نگران نمیشود.

اینجا ایران است،تنهــا جایی که جـوانانــش،پیــــــر نیستند.

اینجا ایران است،جایی که رضایت از تمام چشمان مـردمش،پیدا است.

اینجا ایران است.جایی که 2هفته است مـردمش در کمال آرامش،خوشبختی را مـزه مـزه میکنند.

اینجا ایران است،جایی که برای هیچ کس،مجـوزی به ورودِ حریم شخصی دیگران نیست.

مگـر نگفــتم ؟؟؟

 اینجا ایران است .جایی که آزادی اش نزدیک به مطلق است ...

اینجا ایران است،جایی که دروغ ، مالیــات نـــــــــــدارد !

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:27  توسط خانم شکلات  | 

دلـم براتون تنـگ میشــه .... !

                              بعد از امتحانات بر میگــردم .......

مواظب خودتون باشین .....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 0:1  توسط خانم شکلات 
 
  بالا